چقدفک میکنیم خودمون شناختیم؟هنوزبعداز۴۰سال میدونیم چقد توانمون هست؟میدونیم کجامیتونیم صبرکنیم؟وقتی ک فک میکنیم واقعابریدیم چطور زنده موندیم و ب حرکتمون ادامه دادیم؟چی باعث میشه ازنزدیکترین فرد ک خودمونیم نگاهمون غافل بشه و ب دنبال عیب دردیگران بگردیم؟ماچقد میشناسیمشون چقد از رنجاشون درک میکنیم؟چراتوقع داریم اونامارودوس داشته باشن اما ما بریم پی روزمرگیهای خودمون؟شعارای قشنگ میدیم...همدردیای مجازی الکی میکنیم...پای عمل ک میادوسط لنگ میزنیم
طفلکم ازمن میپرسه عزیزترین فرد زندگیم هست یا نه!ازگفتنش عبایی ندارم ک هست و وظیفه اون نمیدونم درقبالش کاری کنه اما درک نمیکنم ازمن توقع داشته باشه ک جز او کسی رودوست نداشته باشم.
دارم رمان ملت عشق میخونم و باعث شده کمی ب درون خودم سفرداشته باشم
برچسب:
نویسنده: سجاد محمدپور