نمیدونم چراشانس کارندارم شایدم خودم زودکوتاه میام ظاهرا ح ازخداشه من توخونه بشینم هرکاری میرم یانمیذاره یااگه بهانه ای واس نرفتن نداره زوددلسردم میکنه و غیرمستقیم واداربه انصراف میشم!قبول دارم که زودکوتاه میام
خب این چن وقت خیلی اتفاقاافتاده...ترک مدرسه و قبولی ارشد اونم گرایش موردعلاقم!بریدن ازهمه کسایی که ب نوعی فقط دنبال شماتت و عیب جویی بودن!رفتن ب خیلی دوره ها...رفتن ب ورزش اسپوکس و بدمینتون...ی مدتم شده بودم پیک....اخری هم کلاس تفسیره
زندگی برام ی میدون تجربه شده.هیچی برام جدی نیس.ب هیچی دلخوش نیستم.هیچیم امیدنمیده بدم.فقط میگم بگذره این روزابرسم ایستگاه اخر!نمیذارم وقتم بیخودبگذره .لااقل اگررسیدم ب پیری تاسف نخورم واس عمرم ک ب بطالت گذشت!درسته خیلی چیزا حق انتخابش باخودت نیس اما خیلی کارام منعی نداره و نباید خودت واس خودت محدودیت درست کنی!اخرین چیزی ک دوس دارم تجربه کنم مرگه...باتوجه ب اینکه حس میکنم تنهام دلم میخواد یهویی باشه ک وبال گردن کسی نشم اما ازطرفیم دلم میخواد ی جوری بشه بگن تا فلان وقت زنده ای...عای کیف میده....اصامن انگارهمش مرگ دنبالم باشه همش دوس دارم درحال اجرای ی برنامه باشم!اگ ی روز کاری نکنم بدحال میشم!
خیلی وقته باادماحال نمیکنم باخودمم همینطور
ازبیرون عالیم ازدرون هییییچ...شایدچون طعم همه هیجاناروچشیدم دیگه هیچی فازنمیده!
حس ی غبارتوجریان باددارم !
یه یادم رفت...۳۶ روهم رد کردم
تااینجافهمیدم ادم هرچی مسن ترمیشه کم حرف تر میشه!بی توجه تربه حرف مردم میشی!انگارراههاهمه برات بازه ینی هرچیو ک میگی فرداش براورده س!
چن وقته باخودم درستیزم...دارم خونه تکونی میکنم تاحالاش ک توفیقی نداشتم...گیس و گیس کشی شده بیاوببین!
برچسب:
نویسنده: سجاد محمدپور